>
> “غرور بيجا”
>
> يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام
> قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و آرام بر روي زمين
> افتادند.
> شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد، تا اين که تمام برگها جدا
> شدند
> شاخه از کارش بسيار لذت مي برد. برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم
> چسبيد
> ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد.
> در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ
> در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد
> و با
> خود مي برد. وقتي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با ديدن تنها برگ آن از قطع
> کردنش
> صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره
> دوباره
> شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين بار خودش را تکاند، تا اين که به ناچاربرگ
> با تمام
> مقاومتي که از خود نشان مي داد، از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت.
> باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به آن شاخه
> افتاد، بي درنگ با يک ضربه آن را از بيخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته
> باشد،
> بر روي زمين افتاد.
> ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
> “اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود، ولي همين خيال واهي پرده اي بود
> بر چشمان
> واقع نگرت، که فراموش کني نشانه حياتت من بودم!!!”
>
>
>
>
>
> “حياي يک سگ”
>
>
>
> مرحوم آقاى بلادى فرمود يکى از بستگانم
> که چند سال در فرانسه براى تحصيل توقف داشت، در مراجعتش نقل کرد که:
> در پاريس خانه اى کرايه کردم و سگى را براى
> پاسبانى نگاه داشته بودم، شبها درب خانه را مى بستم و سگ نزد در مى خوابيد و من
> به
> کلاس درس مى رفتم و برمى گشتم و سگ همراهم به خانه داخل مى شد. شبى مراجعتم طول
> کشيد
> و هوا هم به سختى سرد بود به ناچار پشت گردنى پالتو خود را بالا آورده، گوشها و
> سرم
> را پوشاندم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفتم، به طورى که تنها چشمم براى
> ديدن راه
> باز بود، با اين هيئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته
> چون
> هيئت خود را تغيير داده بودم و صورتم را پوشيده بودم، مرا نشناخت، به من حمله
> کرد و
> دامن پالتوي مرا گرفت.
> من فورا پشت پالتو را انداختم وصورتم را
> باز کرده، صدايش زدم تا مرا شناخت. با نهايت شرمسارى به گوشه اى از کوچه خزيد.
> در خانه
> را باز کردم و هرچه اصرار کردم داخل خانه نشد. به ناچار در را بسته و خوابيدم.
> صبح
> که به سراغ سگ آمدم ديدم مرده است، دانستم از شدت حيا جان داده است…
> اينجاست که بايد هر فرد از ما به سگ نفس
> خود خطاب کنيم که چقدر بى حياييم، راستى که چرا از پروردگارمان که همه چيزمان
> از او
> است حيا نمى کنيم، و ملاحظه حضور حضرتش را نمى نماييم؟؟
>
>
>
>
>
> “مارها و قورباغه ها”
>
>
>
> مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه
> ها از اين نابساماني بسيار غمگين بودند تا اينکه قورباغه ها عليه مارها به لک
> لکها
> شکايت کردند لک لکها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار کردند و
> قورباغه
> ها از اين حمايت شادمان شدند طولي نکشيد که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند
> به خوردن
> قورباغه ها قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لک
> لکها کنار
> آمدند و عدهاي ديگر خواهان بازگشت مارها شدند مارها بازگشتند ولي اينبار همپاي
> لک لکها
> شروع به خوردن قورباغه ها کردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شدهاند که انگار
> براي
> خورده شدن به دنيا آمده اند ولي تنها يک مشکل براي آنها حل نشده باقي مانده است
> ! اينکه
> نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان