دنیای آدم بزرگا
خیابان های ذهنم را قدم میزنم...یک موضوع دست از سر روزگارم برنمی دارد.اینکه دنیای آدم بزرگ ها چه دنیای...چقدر آدم ها دارند از هم دور میشوند...چقدر ارزش ها دارند به سمت ضد ارزش میروند...چقدر دوستی ها کمرنگ می شوند... چقدر دلم میگیرد از این دنیای آدم بزرگ ها.......
دارم همچنان در خیابان های ذهنم قدم میزنم...
همچنان دلم از دنیای آدم بزرگ ها گرفته است...
همچنان...به یاد کودکی می افتم که وقتی دوست هم سن وسالش به اسباب بازی اش نگاه حسرت آمیز کرد.با پای کودکانه اش آن رابه سمت دست های کوچولوی مقابلش دراز کرد و هم دنیای خودش شاد شد و هم دنیای پیش رویش!...یادآوری این صحنه خوشایند لبخند را می آورد و روی روزگازم می نشاند.
کمی از شدت دلتنگی ام کاسته می شود...
به یاد آن روزی می افتم که پسرک گل فروش جلوی یک ماشین ایستاده بود و از راننده خواهش می کرد که یک شاخه گل بخرد وآقای پشت فرمان قبول نمی کرد و به اصرار دختر کوچولویش مجبور شد به جای یک شاخه یک دسته گل از پسر کوچولو بخرد!
...
با خود می گویم کاش به جای اینکه بچه ها از آدم بزرگا الگوبرداری کنند می شد کاری کرد که آدم بزرگ ها از این کوچولو های دوست داشتنی و با معرفت وساده درس های زندگی را بیاموزند.
کاش می شد....
آدرس انجمن: