یه داستان کوتاه
در یکی از دهکده های اطراف پاریس کشاورزی زندگی میکرد.تمام دلخوشی او پسرش
خوزه بود که در دانشگاه سوربن تحصیل میکرد.خوزه پسری زیبا و معدل الف بود
که تمامی دختران دانشکده خواهان ازدواج با او بودند.در ایام تعیلات خوزه
به روستا نزد پدر رفت.
پدر به خانواده ای که دو دختر داشت 5 هزار دلار بدهکار بود و توانایی پرداخت این بدهی را نداشت.یکی از دختران آن خانواده نزد کشاورز آمد و به او گفت:«اگر خوزه حاضر شود با خواهرم ازدواج کند طلب خود راحاضر شود با خواهرم ازدواج کند طلب خود را خواهیم بخشید.البته یادآور میشوم که خواهرم دختری علیل است.و برای اینکه حسن نیت خود را ثابت کنیم.دو سنگ ,یکی سیاه و دیگری سفید برمیداریم و در کیسه ای قرار میدهیم.اگر سنگ سفید بیرون آمد نیازی به ازدواج نیست و طلب خود را خواهیم بخشید و اما اگر سنگ سیاه بیرون آمد در ازای ازدواج خوزه با خواهرم از طلب خود صرف نظر میکنیم.در ضمن اگر خوزه شرط را قبول نداشته باشد معامله ای انجام نمی شود.»
دختر از روی زمین به جای دوسنگ سیاه و سفید به طور نامحسوس دو سنگ سیاه برداشت و در کیسه قرار داد.
حال خوزه 3 راه حل داشت.اول اینکه اصلا شرط را قبول نکند.دوم اینکه دست دختر را رو کند که در اینصورت معامله انجام نمیشد.و یا اینکه از خود گذشتگی کند و به خاطر پدر عمری با آن دختر علیل زندگی کند.
اما خوزه که به برتری هوشی خود نسبت به دختران اعتماد کامل داشت بدون اینکه سخن از تقلب به میان آورد دست در کیسه برد و سنگ را به محض بیرون آوردن از کیسه و بدون اینکه کسی آن را ببیند به زمین و در میان انبوه سنگ های دیگر انداخت.و بلافاصله گفت:«من چقدر عجول هستم.اما اشکالی ندارد.اگر سنگ داخل کیسه را نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که سنگ رها شده از دست من چه رنگی بوده است.»
دختر که بار دگر مغلوب هوش سرشار پسران شده بود با تعجب به ماجرا نگاه میکرد و چاره ای جز قبول شرط نداشت.به این ترتیب خوزه هم خود و هم پدر را با برتری هوشی ذاتی اش نجات داد و دوباره راهی دانشگاه شد و در آنجا با الیزا نوه ی ماری کوری ازدواج کرد.الیزا همان دختری بود که در سر امتحان پایانترم ریاضی مهندسی به کمک خوزه و با تقلب از او توانسته بود این درس سنگین را پاس کند و خود را مدیون خوزه میدانست.خوزه پس از ازدواج موفق به کسب دکتری افتخاری از دانشگاه سوربن شد وهمین مدرک برای ریاست سازمان فناوری های نوین فرانسه کافی بود.سر انجام خوزه پس از اکتشافات فراوان در جنوب فرانسه توسط عوامل تروریست به هلاکت رسید و به جمع مردان نابغه تاریخ پیوست .بر طبق اخبار اعلام شده تروریست ها زنانی نقابدار بودند که بلافاصله توسط پلیس دستگیر شدند.(این باراز شخصیت اول داستان درباره ی نمره ی ریاضی 1 اش پرسیدیم که پس از پافشاری بسیار جواب داد:در همین حد میگویم که با اختلافی زیاد از تمامی دختران کلاس بیشتر شدم.
پدر به خانواده ای که دو دختر داشت 5 هزار دلار بدهکار بود و توانایی پرداخت این بدهی را نداشت.یکی از دختران آن خانواده نزد کشاورز آمد و به او گفت:«اگر خوزه حاضر شود با خواهرم ازدواج کند طلب خود راحاضر شود با خواهرم ازدواج کند طلب خود را خواهیم بخشید.البته یادآور میشوم که خواهرم دختری علیل است.و برای اینکه حسن نیت خود را ثابت کنیم.دو سنگ ,یکی سیاه و دیگری سفید برمیداریم و در کیسه ای قرار میدهیم.اگر سنگ سفید بیرون آمد نیازی به ازدواج نیست و طلب خود را خواهیم بخشید و اما اگر سنگ سیاه بیرون آمد در ازای ازدواج خوزه با خواهرم از طلب خود صرف نظر میکنیم.در ضمن اگر خوزه شرط را قبول نداشته باشد معامله ای انجام نمی شود.»
دختر از روی زمین به جای دوسنگ سیاه و سفید به طور نامحسوس دو سنگ سیاه برداشت و در کیسه قرار داد.
حال خوزه 3 راه حل داشت.اول اینکه اصلا شرط را قبول نکند.دوم اینکه دست دختر را رو کند که در اینصورت معامله انجام نمیشد.و یا اینکه از خود گذشتگی کند و به خاطر پدر عمری با آن دختر علیل زندگی کند.
اما خوزه که به برتری هوشی خود نسبت به دختران اعتماد کامل داشت بدون اینکه سخن از تقلب به میان آورد دست در کیسه برد و سنگ را به محض بیرون آوردن از کیسه و بدون اینکه کسی آن را ببیند به زمین و در میان انبوه سنگ های دیگر انداخت.و بلافاصله گفت:«من چقدر عجول هستم.اما اشکالی ندارد.اگر سنگ داخل کیسه را نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که سنگ رها شده از دست من چه رنگی بوده است.»
دختر که بار دگر مغلوب هوش سرشار پسران شده بود با تعجب به ماجرا نگاه میکرد و چاره ای جز قبول شرط نداشت.به این ترتیب خوزه هم خود و هم پدر را با برتری هوشی ذاتی اش نجات داد و دوباره راهی دانشگاه شد و در آنجا با الیزا نوه ی ماری کوری ازدواج کرد.الیزا همان دختری بود که در سر امتحان پایانترم ریاضی مهندسی به کمک خوزه و با تقلب از او توانسته بود این درس سنگین را پاس کند و خود را مدیون خوزه میدانست.خوزه پس از ازدواج موفق به کسب دکتری افتخاری از دانشگاه سوربن شد وهمین مدرک برای ریاست سازمان فناوری های نوین فرانسه کافی بود.سر انجام خوزه پس از اکتشافات فراوان در جنوب فرانسه توسط عوامل تروریست به هلاکت رسید و به جمع مردان نابغه تاریخ پیوست .بر طبق اخبار اعلام شده تروریست ها زنانی نقابدار بودند که بلافاصله توسط پلیس دستگیر شدند.(این باراز شخصیت اول داستان درباره ی نمره ی ریاضی 1 اش پرسیدیم که پس از پافشاری بسیار جواب داد:در همین حد میگویم که با اختلافی زیاد از تمامی دختران کلاس بیشتر شدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:14 توسط مجتبی انصاری
|
آدرس انجمن: